پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۸

مژده‌ای از هاتف غیبم رسید

قفل جهانرا غم ما شد کلید

گوی ز میدان سعادت ربود

هر که غم ما بدل و جان خرید

صاف می عشق ننوشد مگر

آنکه ز هستیش تواند برید

آنکه ازین باده بنوشد زند

تا با بد نعرهٔ هل من مزید

سیر نگردد بسبو یا بخم

کار وی از جام بدریا کشید

تا چه کند در دل و در جان مرد

نشاه این باده چو در سر دوید

ساقی از آن نشاه تجلی کند

عاشق بیچاره شود نابدید

حد و نهایت نبود عشق را

کی برسد وصف شه بی‌نذید

کوش که تا صاحب معنی شوی

فیض نسازد بتو گفت و شنید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۰خدای عزوجل گر ببخشدم شاید
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۱در سر چو خیال تو درآید
  3. غزل شمارهٔ ۴۱۲شکر تو چسان کنم که شاید
  4. غزل شمارهٔ ۴۱۳زاهدم گفت زهد می‌باید
  5. غزل شمارهٔ ۴۱۴زهد و تقوی ز من نمی‌آید
  6. غزل شمارهٔ ۴۱۵جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین باید
  7. غزل شمارهٔ ۴۱۶عاشقی را جگری می‌باید
  8. غزل شمارهٔ ۴۱۷هر دل که عشق ورزد از ما و من برآید
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.