پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۱

در سر چو خیال تو درآید

درهای فرح به رخ گشاید

هرگاه به یاد خاطر آئی

فردوس برین به خاطر آید

نام تو چو بر زبان رانم

هر موی زبان شود سراید

جان را بخشد حیات تازه

پیکی که ز جانب تو آید

چشم از خط نامه نور گیرد

جان فیض ز معنیش رباید

تا دیده به خون دل نشوئی

حاشا که دوست رخ نماید

چشم نگریسته در اغیار

آن حسن و جمال را نشاید

تا دل نکنی ز غیر خالی

در وی دلدار در نیاید

حق در دل آن کند تجلی

کاین آینه از سوی زداید

چشمی که گذر کند ز صورت

معنیش جمال می‌نماید

چشم سر و سر گشوده دارم

تا او ز کدام در در‌آید

چون فیض دل شکسته دارد

او را رسد ار غمی سراید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۳زاهدم گفت زهد می‌باید
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۴زهد و تقوی ز من نمی‌آید
  3. غزل شمارهٔ ۴۱۵جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین باید
  4. غزل شمارهٔ ۴۱۶عاشقی را جگری می‌باید
  5. غزل شمارهٔ ۴۱۷هر دل که عشق ورزد از ما و من برآید
  6. غزل شمارهٔ ۴۱۸زهر فراق نوشم تا کام من برآید
  7. غزل شمارهٔ ۴۱۹بیاد یار در خلوت نشستم تا چه پیش آید
  8. غزل شمارهٔ ۴۲۰بشارت کز لب ساقی دگر می صاف می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.