پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

آسمان را یکسر پرشور میدانیم ما

وز شراب لم یزل محمور میدانیم ما

نورحق تابیده بر اکناف عالم سربسر

نور انجم پرتوی زان نور میدانیم ما

جابجا در هر فلک بنشسته خیلی از ملک

این عبادتخانه را معمور میدانیم ما

هر کرا دانش بود مقصود بر حس و خیال

چشم او گر چار گردد کور میدانیم ما

نزدنزدیکان حق حیّند و ناطق نه فلک

هر کرا این علم نبود دور میدانیم ما

عالم خلقست این عالم که پیدا بینیش

عالم امر از نظر مستور میدانیم ما

چشم فهم نکته زاهل علم بتوان داشتن

جاهل دل مرده را معذور میدانیم ما

قدر هر ظرفی بقدر آن بود کاندر ویست

دل خراب عشق را معمور میدانیم ما

فیض را در هر خیالی ناصری از حق بود

در همه کارش از آن منصور میدانیم ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲ای دوای درد بیدرمان ما
  2. غزل شمارهٔ ۴۳ای فدای عشق تو ایمان ما
  3. غزل شمارهٔ ۴۴ای در هوای وصل تو گسترده جان‌ها بال‌ها
  4. غزل شمارهٔ ۴۵هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزال‌ها
  5. غزل شمارهٔ ۴۶لذات نماند و الم‌ها
  6. غزل شمارهٔ ۴۷ای کوی تو برتر از مکان‌ها
  7. غزل شمارهٔ ۴۸ای لال ز وصف تو زبان‌ها
  8. غزل شمارهٔ ۴۹تو و آرام و پخته کاری‌ها
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.