پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۷

کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم

که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم

چنان می‌سوزدم شوق جمال جلوهٔ ساقی

که بر من زار می‌گیرید صراحی، شمع محفل هم

نه دشوارست بر آتش زدن خود را چو پروانه

اگر شمع رخت در جلوه آید در مقابل هم

به یاد قد و رخسار و خط سبزت عجب نبود

که سرو و لاله از خاکم برآید، سبزه و گل هم

شهید عشق را چون بر سر آید سایهٔ تیغت

تن فرسوده یابد آب حیوان، جان بسمل هم

به آه و ناله چون سر در پی محمل نهد مجنون

جرس را دل به درد آید کند فریاد محمل هم

تو بدروزی فغانی قول مطرب را نیی لایق

طرب را طالع مسعود باید بخت مقبل هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۹خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم
  2. شمارهٔ ۴۵۰به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
  3. شمارهٔ ۴۵۱هر سخن کز وصف آن لب‌های میگون بشنوم
  4. شمارهٔ ۴۵۲ز دل جز خون نشان در چشم بی‌حاصل نمی‌یابم
  5. شمارهٔ ۴۵۳چه باشد عاشقی خود را به غم‌ها مبتلا کردن
  6. شمارهٔ ۴۵۴جمال و جاه داری هرچه خواهی می‌توان کردن
  7. شمارهٔ ۴۵۵همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن
  8. شمارهٔ ۴۵۶هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.