پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۴

منم دل پریشان چه در طرب گشایم

چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم

حذر از شکایت من که بود تمام آتش

ز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم

هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرین

منم آنکه چشم موری بچنین رطب گشایم

تو میان دهی وگرنه بخیال در نگنجد

که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم

چو بمرگم آتش او نرود ز جان شیرین

چه زبان به تلخ گفتن بعذاب تب گشایم

به غزال خویش گاهی برسم که چون فغانی

قدم رمیده از خود بره طلب گشایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۶چنین تا کی به حسرت سوی آن گل‌پیرهن بینم
  2. شمارهٔ ۴۴۷کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم
  3. شمارهٔ ۴۴۸نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
  4. شمارهٔ ۴۴۹خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم
  5. شمارهٔ ۴۵۰به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
  6. شمارهٔ ۴۵۱هر سخن کز وصف آن لب‌های میگون بشنوم
  7. شمارهٔ ۴۵۲ز دل جز خون نشان در چشم بی‌حاصل نمی‌یابم
  8. شمارهٔ ۴۵۳چه باشد عاشقی خود را به غم‌ها مبتلا کردن
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.