پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

غزلیات

شمارهٔ ۸۴ - ماه تو گرفت

دلم از دست غم زلف سیاه تو گرفت

سیلم از دیده برون آمد و راه تو گرفت

تا فکندی بسرم سایه ناز از سر مهر

جسد مرده من، جان بنگاه تو گرفت

تا برخسار دمید آن خط سبزت، فریاد

از نهادم بفلک رفت! که ماه تو گرفت

گفت با من دلم: آن لب که برخسار تو بود

آتشی بود که در خرمن کاه تو گرفت

تیره دیدم رخش از آن خط مشکین گفتم:

تار شد آینه ات، گفت که آه تو گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۶ - نسیم سحرگر نسیم سحر از کوی تو آرد خبرم
  2. شمارهٔ ۸۷ - سیل و داماناگر چه آن بت رعنا شکست پیمانم
  3. شمارهٔ ۸۸ - دمی خوشمائیم و همین کنج خرابات و دمی خوش
  4. شمارهٔ ۸۹ - از پریشانی گذشتکار دل در تار زلفش از پریشانی گذشت
  5. شمارهٔ ۹۰ - هر چه بیشتر بهتردرد ما هرچه بیشتر بهتر
  6. شمارهٔ ۹۱ - خطاست!از راه کوی عشق تو گر پا کشم خطاست
  7. شمارهٔ ۹۲ - چکنم ؟بیتو ای غنچه گل! با گل و ریحان چکنم؟
  8. شمارهٔ ۹۳ - از ماه بهتریبا سرو هم طرازی و با مه برابری
همه‌ی غزلیات ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.