پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۹۵۱

رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من

که هوسناک شده این دل شیدائی من

من همه عمر بسودای تو سر دادم و جان

تو نپرسی که چه شد عاشق سودائی من

مردم از مردمک و من زتو بینا و بصیر

رفتی و رفت زهجران تو بینائی من

تا که بر صفحه حسن تو رقم زد خط سبز

زد خط باطله بر دفتر دانائی من

عشق شد جلوه گر و گفت بآواز بلند

هر که زشت است بود منکر زیبائی من

بی نیازم زفراز و زنشیب اما هست

در خور دید کسان پستی و بالائی من

رنگ شرکش بود و نیست زاهل توحید

هر کس اقرار نکرده است به یکتائی من

منم آن عین خدا مظهر واجب که ملک

کوفت بر بام فلک نوبت دارائی من

ذ ات علیا ولی حق علی عمرانم

در صف حشر بود وقت خودآرائی من

منم آن چشمه خورشید حقیقت که بود

همچو آشفته بسی شهر بحربائی من

ثانی کلک من از وصف دهانت دم زد

طوطیان مانده بحیرت زشکرخوائی من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۵۳دریغ از گردش دوران و دور بی‌ثبات او
  2. شمارهٔ ۹۵۴ما دردمند عشقیم عطار که دوا کو
  3. شمارهٔ ۹۵۵تا که بکام مدعی شد لب جانفزای تو
  4. شمارهٔ ۹۵۶ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو
  5. شمارهٔ ۹۵۷تا نکنم به پیش کس شکوه ز تند خوی او
  6. شمارهٔ ۹۵۸گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تو
  7. شمارهٔ ۹۵۹کمانی سخت تر نبود زابرو
  8. شمارهٔ ۹۶۰ای یار سفر کرده نیاید خبر از تو
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.