پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۶۵۲

دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول

کجا عدول نماید به حکمت معقول

گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود

که با حضور تو خاطر کنم بخود مشغول

گهی بمردم و گه زنده گشتمی ورنه

خبر نبود مرا هیچ از خروج و دخول

خبر نداش زاسرار یار ما جبریل

میان عاشق و معشوق عشق بود رسول

زخونبها نزند دم بحشر کشته عشق

که رمزهاست نهان پیش قاتل و مقتول

مسلم است دو عالم بعشق و بس زازل

که تا ابد نشود از زسلطنت معزول

حدیث دلبر خود با دگر بتان چکنم

اگر تمیز نداری زفاصل و مفضول

میانه علی و دیگران همین فرق است

که تیغ چوبی و سیف مهند مسلول

حدیث زلف تو می گفت دوش آشفته

ندا رسید که بس کن که الحدیث یطول

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۵۴حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل
  2. شمارهٔ ۶۵۵مرا بغیر تو خاطر کجا شود مشغول
  3. شمارهٔ ۶۵۶شب فراق درآمد برفت روز وصال
  4. شمارهٔ ۶۵۷بده ای ساقی آتشی سیال
  5. شمارهٔ ۶۵۸شکار کیستم یارب به خاک و خون تپان بسمل
  6. شمارهٔ ۶۵۹می‌رفت و هزار دل دنبال
  7. شمارهٔ ۶۶۰مدعی تا چند می‌پرسی تو از اسرار دل
  8. شمارهٔ ۶۶۱بختی عقلم بگسسته عقال
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.