پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مرا

آتشی هست که می‌آرد در جوش مرا

ضیمران رویدم از گلشن خاطر همه شب

در ضمیراست چه آنزلف بناگوش مرا

همه شب دست در آغوش رقیبان تا صبح

وه که یکشب نشدی دست در آغوش مرا

روزگاریست که چون خاک نشینم برهت

کردی از صحبت اغیار فراموش مرا

نه پس از هجر بود وصلی و نوش از پس نیش

خورده ام نیش بسی لطف کن آن نوش مرا

گفت آشفته تو با من چکنی حور طمع

یوسفم من بزر ناسره مفروش مرا

رحمی ای ساقی میخانه وحدت رحمی

بیکی ساغر مستانه ببر هوش مرا

سرو گو جامه سبز چمنی را برکن

که چمد در چمن آن سرو قباپوش مرا

دوش بود آن بر دوشم همه شب در آغوش

کی رود از نظر آن لطف بر دوش مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳چند غواص بری گوهر عمانی را
  2. شمارهٔ ۴۴گر فهم کند طوطی شیرین سخنش را
  3. شمارهٔ ۴۵جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را
  4. شمارهٔ ۴۶دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما
  5. شمارهٔ ۴۷سودای پری‌رویان بر هم زده سامان‌ها
  6. شمارهٔ ۴۸اگر نه پرده بربسته به رخ آن شاهد رعنا
  7. شمارهٔ ۴۹برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را
  8. شمارهٔ ۵۰از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.