پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۶

تن بی‌محبت و لاف ز جان آدمیت

که به داغ عشق بسته است نشان آدمیت

شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنه

چه میانه ملک بود و میان آدمیت

حیوان و مردمان را چه تمیز عشق نه جان

که دواب راست جانی و نه جان آدمیت

چو حدیث عشق عاشق نه به گوش سر نیوشد

سخنی بگوی واعظ به زبان آدمیت

چه به صورت آدمی گشت مکان عشق اقدس

همه لامکان ببینی به مکان آدمیت

نه حیات جاودانیست زآب زندگانی

که خضر بماند باقی به روان آدمیت

بنهاد بال جبریل و به عرش رفت احمد

بگشای چشم و بنگر طیران آدمیت

نه که آدمیت اول هم از آدم صفی بود

ز علی شنید آشفته بیان آدمیت

چه کنی تو غوص عنان که دُر از صدف برآری

که به خاک درگه او شده کان آدمیت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۸گر تو اقامت کنی به آن قد و قامت
  2. شمارهٔ ۲۳۹هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
  3. شمارهٔ ۲۴۰زینهار از دهان شیرینت
  4. شمارهٔ ۲۴۱شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست
  5. شمارهٔ ۲۴۲من کیستم که وصف کنم از جمال دوست
  6. شمارهٔ ۲۴۳نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
  7. شمارهٔ ۲۴۴ای قافله‌سالار ز لیلی خبری نیست
  8. شمارهٔ ۲۴۵گلزار مگوئید که قصری زبهشت است
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.