پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۴

وصلت به آبِ دیده میسر نمی‌شود

دستم به حیله‌هایِ دگر درنمی‌شود

هرچند گردِ پای و سرِ دل برآمدم

هیچم حدیثِ هجرِ تو در سر نمی‌شود

دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان

یک ذره‌ش آرزویِ تو کمتر نمی‌شود

با آنکه کس به شادیِ من نیست در غمت

زین یک متاعم این همه درخور نمی‌شود

گفتم که: کارم از غمِ عشقت به جان رسید

گفتی: مرا حدیثِ تو باور نمی‌شود

جانا از این حدیث تو را خود فراغتی‌ست

گر باورت همی شود و گر نمی‌شود

گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود

کارت ز بی‌زری‌ست که چون زر نمی‌شود

منت خدای را که ز اقبالِ مجدِ دین

رویم از این سخن به عرق تر نمی‌شود

در هیچ مجلسی نبوَد تا چو انوری

یک شاعر و دو و سه توانگر نمی‌شود

چندان که از زمانت برآید بگیر نقد

در خاوران نی‌ام که میسر نمی‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۶دوستی یک دلم همی باید
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۷دل در هوست ز جان برآید
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۸ز هجران تو جانم می‌برآید
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۹آنرا که غمت ز در درآید
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۰صبر با عشق بس نمی‌آید
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۱درد سر دل به سر نمی‌آید
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۲یا وصل ترا عنایتی باید
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۳ز عمرم بی‌تو درد دل فزاید
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.