پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۸

آن روزگار کو که مرا یار یار بود

من بر کنار از غم و او در کنار بود

روزم به آخر آمد و روزی نزاد نیز

زان گونه روزگار که آن روزگار بود

امروز نیست هیچ امیدم به کار خویش

بدرود دی که کار من امیدوار بود

دایم شمار وصل همی برگرفت دل

این هجر بی‌شمار کجا در شمار بود

با روی چون نگار نگارم هزار شب

کارم ز خرمی و خوشی چون نگار بود

واکنون هزاربار شبی با دریغ و درد

گویم که یارب آن چه نشاط و چه کار بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۰ای دلبر عیار ترا یار توان بود
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۱آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۲آب جمال جمله به جوی تو می‌رود
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۳دست در روزگار می‌نشود
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۴وصلت به آبِ دیده میسر نمی‌شود
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۵چون نیستی آنچنان که می‌باید
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۶دوستی یک دلم همی باید
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۷دل در هوست ز جان برآید
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.