پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۲

آب جمال جمله به جوی تو می‌رود

خورشید در جنیبت روی تو می‌رود

ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش

دل در رکاب روی نکوی تو می‌رود

هر روز هست بر سر کوی اجل دو عید

دردا از آنکه بر سر کوی تو می‌رود

هر دم هزار خرمن جان بیش می‌برد

بادی که در حمایت بوی تو می‌رود

جان خواهیم به بوسه و باز ایستی ز قول

چون کاین مضایقت همه سوی تو می‌رود

در خاک می‌نجویم جور زمانه را

با آنکه در زمانه ز خوی تو می‌رود

رنگی نماند انوری اندر رکوی وصل

وین رنگ هم ز جنس رکوی تو می‌رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۴وصلت به آبِ دیده میسر نمی‌شود
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۵چون نیستی آنچنان که می‌باید
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۶دوستی یک دلم همی باید
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۷دل در هوست ز جان برآید
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۸ز هجران تو جانم می‌برآید
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۹آنرا که غمت ز در درآید
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۰صبر با عشق بس نمی‌آید
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۱درد سر دل به سر نمی‌آید
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.