پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۴

یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیم

تا سحر از آتش دل آبرویی داشتیم

خرم آن روزی که در میخانه با میخوارگان

تا به شب از نشئهٔ می، های و هویی داشتیم

سیل می از کوهسار خُم به شهر افتاد دوش

کاشکی ما هم به دوش خود سبویی داشتیم

بود اینم از برای دیدن معشوق مرگ

در تمام زندگی گر آرزویی داشتیم

داغ و درد گل‌رخان پژمرده و خوارم نمود

ورنه ما هم روزگاری رنگ و بویی داشتیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۶موبه‌مو شرح غمت روزی که با دل گفته‌ایم
  2. شمارهٔ ۱۵۷روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارم
  3. شمارهٔ ۱۵۸ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم
  4. شمارهٔ ۱۵۹به حسرتی که چرا جای در قفس دارم
  5. شمارهٔ ۱۶۰دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدم
  6. شمارهٔ ۱۶۱در میکده گر رند قدح نوش نبودیم
  7. شمارهٔ ۱۶۲دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتم
  8. شمارهٔ ۱۶۳ - تحت نظر بودن پس از مراجعت از اروپافصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستم
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.