شمارهٔ ۱۳۵
ره به جانان نمیتوانم برد
زین الم جان نمیتوانم برد
مبتلایم به درد بیدردی
نام درمان نمیتوانم برد
ضعف بنگر که دست بیتابی
به گریبان نمیتوانم برد
نگه شوقم و زغایت شرم
ره به مژگان نمیتوانم برد
اگر این است شمعسان تب عشق
شب به پایان نمیتوانم برد