پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۸۶

آنکه برده است دل و دین من از ایمای

چشم آیینه ندیداست چو او زیبای

آنکه در هر بن موی من او مجنونی است

هست در شکن طرهٔ او لیلای

چه بلای تو که در شهر یکی خانه نماند

که دران نیست ز بیداد تو واویلای

باغبان گشت در اطراف گلستان و نیافت

همچو جانانهٔ من سرو سهی بالای

...

دلم افتاده به جای جگر من جای

نیست ممکن که دگربار به دستم افتد

دل فتاد است به جنگ مژهٔ گیرای

واه که در قسمتم از سرکهٔ پشانی‌ها

آن‌قدر نیست که از وی شکنم صفرای

کرده چشم تو مرا مست و خراب و مدهوش

داشتم ورنه صلاحی ورع و تقوای

خواجه را گو که مرا نام نهد بندهٔ عشق

که جز او نیست مرا در دو جهان مولای

مصلحت نیست که در شهر نشینی واقف

زانکه دادند تو رادیدهٔ طوفان‌زای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۸قصهٔ من شده مشهور و تو هم می‌دانی
  2. شمارهٔ ۹۸۹میانت را چو گفتم رشته رنجیدی چه فهمیدی
  3. شمارهٔ ۹۹۰تو بلبل طافت پرواز داری باز می‌نالی
  4. شمارهٔ ۹۹۱شکوهٔ آن بی‌وفا بسیار دارم دیدنی
  5. شمارهٔ ۹۹۲بهر عیادت دل غمگین نیامدی
  6. شمارهٔ ۹۹۳چه باشد گر به ما ای مرغ گلشن هم‌قفس گردی
  7. شمارهٔ ۹۹۴بنده را نیست تاب مهجوری
  8. شمارهٔ ۹۹۵از خودی بس که گرفتار خودی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.