پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۴۴

چه کنم گر ندهم تن به جفای پیری

که ز سر واشدنی نیست بلای پیری

از خدا خواستی ای کاش جوان مردن من

آنکه درباره من خواست دعای پیری

مو به مو مشک مرا کرد به کافور به دل

گشت افسرده دل من ز لقای پیری

بارش برف ببین بر سرم از موی سپید

سیر دارد خنکی‌های؟؟؟؟ پیری

داشتم بس که ز کم‌فرصتی عمر خبر

من ز طفلی شدم آماده برای پیری

نتوان کرد جوانی به جهان صبح ازان

از عدم آمده پوشیده قبای پیری

گرچه پیری نگذارد که قدم بردارم

می‌روم لیک سوی مرگ به پای پیری

دادم از دست جوانی و شدم پیر کجاست

مر آهی که توان کرد عصای پیری

مستی لطف کن ای عشق جوانمرد به من

که ز دوش افکنم از رقص ردای پیری

جرعه‌ای گر دهندت یار جوان خواهی شد

واقف از پیر مغان خواه دوای پیری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۴۶اشارات ابروی او گر ندانی
  2. شمارهٔ ۹۴۷من کیستم از شوق تو سرگرم شتابی
  3. شمارهٔ ۹۴۸ای گریه زار در چه فکری
  4. شمارهٔ ۹۴۹افتاده است بر سر ما بار زندگی
  5. شمارهٔ ۹۵۰تو ای شوخ برقع کجا می‌کشایی
  6. شمارهٔ ۹۵۱میسر هر کسی را کی شود با یار سرگوشی
  7. شمارهٔ ۹۵۲ماه نبود به این چنین که توبی
  8. شمارهٔ ۹۵۳از سینه صافی ما جانان خبر نداری
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.