پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۱

تو گریه‌های زار ندانسته‌ای که چیست

درد جگرفشار ندانسته‌ای که چیست

ای دل به ملک عشق سفر می‌کنی مکن

احوال آن دیار ندانسته‌ای که چیست

نگرفته‌ای ز همچو خودی وعدهٔ وصال

تو درد انتظار ندانسته‌ای که چیست

وقت تو خوش به عالم هستی گذشته است

خمیازهٔ خمار ندانسته‌ای که چیست

عادت به رنگ گل بشکفتن گرفته‌ای

تشویق زخم خار ندانسته‌ای که چیست

غافل ز فکر خویش دلا یک نفس مباش

چون فکر روزگار ندانسته‌ای که چیست

پیوسته کار توست نمک‌ریختن به زخم

حال دل فگار ندانسته‌ای که چیست

ما را هزار درد و الم می‌رسد ز عشق

تو خود یک از هزار ندانسته‌ای که چیست

واقف ازان خوشم به تو در عاشقی که تو

خواری و اعتبار ندانسته‌ای که چیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۳دل دیوانهٔ ما از سر دنیا برخاست
  2. شمارهٔ ۲۲۴گدای کوی خوبان پادشاه است
  3. شمارهٔ ۲۲۵به کوی یار چو من گرچه خاکساری نیست
  4. شمارهٔ ۲۲۶بی لبت خماری بیش نیست
  5. شمارهٔ ۲۲۷سد راه یار جز اغیار می‌دانم که نیست
  6. شمارهٔ ۲۲۸مرا تیر تو در دل جا گرفته است
  7. شمارهٔ ۲۲۹چشم و ابرو خط و خال تو مرا خواهد کشت
  8. شمارهٔ ۲۳۰خصم جان دشمن دل و دین است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.