پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۴

گدای کوی خوبان پادشاه است

به دستش کاسه از خورشید و ماه است

ز بس در عشق احوالم تباه است

ز دود آه من عالم سیاه است

مرا پیراهنی بخشیدن عشق است

که تار و پود آن از اشک و آه است

چه داری از فلک امید سامان

سر خورشید اینجا بی‌کلاه است

به دیدار تو مشتاقم بدان سان

که هر مو بر تنم مد نگاه است

ز کشتن عاشقان پروا ندارند

که قربانگاه‌شان را عیدگاه است

میان یار را مو گفتم از سهو

کنون هر مو زبان عذرخواه است

بمالم زان به پایش روی خود را

که دیوار توام پشت و پناه است

ادای چشم او را می‌شناسم

به پیش ما تغافل هم نگاه است

بود گل گرچه در خوبی سرآمد

گریبان چاک آن طرف کلاه است

بسی دور است واقف مقصد از عقل

ز رنجیر جنون یک کوچه راه است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۶بی لبت خماری بیش نیست
  2. شمارهٔ ۲۲۷سد راه یار جز اغیار می‌دانم که نیست
  3. شمارهٔ ۲۲۸مرا تیر تو در دل جا گرفته است
  4. شمارهٔ ۲۲۹چشم و ابرو خط و خال تو مرا خواهد کشت
  5. شمارهٔ ۲۳۰خصم جان دشمن دل و دین است
  6. شمارهٔ ۲۳۱از لبت راه حیات تازه‌ای رو داده است
  7. شمارهٔ ۲۳۲دیوان‌ایم شهر به ما نامبارکست
  8. شمارهٔ ۲۳۳به کام غیر شوم کشته یار اگر این است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.