پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۳

دل دیوانهٔ ما از سر دنیا برخاست

باز مجنون پی آبادی صحرا برخاست

گل زمین جگر من نپسندید افسوس

داغم از لاله که از سینهٔ صحرا برخاست

گرد من بر رخ گل هم بنشیند از ناز

به هواداری دامان که از جا برخاست

نه همین زنده ز هم‌صحبتی یار منم

شمع بنشست چو آن انجمن‌آرا برخاست

پیش چشمم نتوانست شد از گریه سپید

بارها ابر سیه گرچه به دعوی برخاست

شور سودایی زلفست که در سر دارم

که مرا ناله چو زنجیر ز اعضا برخاست

می‌توانم ز سر گنج گهر برخیزم

نتوانم ز سر آبلهٔ پا برخاست

رشک هم پیشه جگر آب کند طاقت را

دید تا چشم مرا شور ز دریا برخاست

نه همین دل‌شده در پهلوی واقف مجنون

هرچه بنشست به عشاق تو شیدا برخاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۵به کوی یار چو من گرچه خاکساری نیست
  2. شمارهٔ ۲۲۶بی لبت خماری بیش نیست
  3. شمارهٔ ۲۲۷سد راه یار جز اغیار می‌دانم که نیست
  4. شمارهٔ ۲۲۸مرا تیر تو در دل جا گرفته است
  5. شمارهٔ ۲۲۹چشم و ابرو خط و خال تو مرا خواهد کشت
  6. شمارهٔ ۲۳۰خصم جان دشمن دل و دین است
  7. شمارهٔ ۲۳۱از لبت راه حیات تازه‌ای رو داده است
  8. شمارهٔ ۲۳۲دیوان‌ایم شهر به ما نامبارکست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.