پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۳

سودای تو از سر رود اصلاً شدنی نیست

این است بلای که ز سر واشدنی نیست

از پرده برون می‌فکنی راز درون را

طفلی چو تو ای اشک دگر ناشدنی نیست

دلتنگ توام نیست سر باغ و بهارم

چشمم به گل و سرو و سمن واشدنی نیست

معمورهٔ دل‌ها ز غمت رو به خرابی است

کو شهر که از جور تو صحرا شدنی نیست

شور عجبی از تو فتاده است به سرها

کو قطره که از شوق تو دریا شدنی نیست

روزی که به استاد سپردند مرا گفت

کین واله عشق آمده ملا شدنی نیست

خود را عبث ای ناخن تدبیر مفرسا

بگذار که آن بند قبا واشدنی نیست

ما را به خرابات ز مسجد نتوان برد

دامان می‌آلوده مصلا شدنی نیست

گردون اگر آید به سر مهر چه حاصل

از ما چو به این سفله مدارا شدنی نیست

صد رنگ غم آمیخته با خون دل من

ظالم مخور این می که گواراشدنی نیست

گو خلق به طوفان رود از گریهٔ شادی

چون کوه غم عشق تو از جا شدنی نیست

از کار فروبستهٔ خود آه چه گویم

موقوف به وقت است مگر ناشدنی نیست

گفتی دهمت بوسه زکات لب شیرین

خود وعده وفا کن که تقاضا شدنی نیست

تا پرتو از زندگیم هست درین بزم

چون شمع من و ترک تماشا شدنی نیست

از شوخی آن خال که در گوشهٔ ابروست

یک گوشه‌نشین نیست که رسواشدنی نیست

واسوختن از جور و جفای که کند یار

از غیر تواند شدن از ما شدنی نیست

با ما دل بی‌رحم بتان صاف نگردید

فریاد ازین سنگ که مینا شدنی نیست

از نکهت پیراهن یوسف چه گشاید

چشمم به‌جز از بوی تو بیناشدنی نیست

یک مشت شرر نیست در آتشکدهٔ دل

کز تربیت عشق ثریاشدنی نیست

ای دل مکن ابرام پی بوسه به آن لب

خاموش که این عرض پذیراشدنی نیست

گر پیش تو چون شمع ببرند سرم را

قطع نظر از روی تو قطعاً شدنی نیست

واقف به سراغ دل خود سخت ملولم

افسوس که این گمشده پیداشدنی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۵آنجا که خون ز دیدهٔ عاشق چکیده است
  2. شمارهٔ ۲۱۶این زمان دلبری به شآن تو نیست
  3. شمارهٔ ۲۱۷آن ماه را به کلبهٔ تارم گذار نیست
  4. شمارهٔ ۲۱۸هر کجا شوخ میرزای هست
  5. شمارهٔ ۲۱۹دل به این وارستگی کی غافل از تدبیر ماست
  6. شمارهٔ ۲۲۰نیست یک دل که مبتلای تو نیست
  7. شمارهٔ ۲۲۱تو گریه‌های زار ندانسته‌ای که چیست
  8. شمارهٔ ۲۲۲گل ز وصل تو چیدنم هوس است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.