پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۸

فتد آتش به چشم گل چو بینم در گریبانت

خلد در خاطرم خاری که گیرد طرف دامانت

به‌جز آلودگی رنگی ندارد صحبت مردم

به چشمم تا نشستی تر ز خون گردد دامانت

نمی‌آرد چراغ آنجا کسی نی لاله می‌کارد

ندارد هیچ دل‌سوزی به سر خاک شهیدانت

نباشد خالی از تأثیر آوار شکست دل

خدا سازد که افتد شیشه‌ام از طاق نسیانت

صفا در خانه پیدا می‌شود چون می‌رسد مهمان

چرا روشن نگردد چشم داغ دل ز پیکانت

به تیری یاد کری شخ کمان چون من ضعیفی را

گر اندک قوتی می‌بود می‌رفتم به قربانت

نمی‌دانم دگر زلف که از کف داده‌ای واقف

که می‌بینم دماغ آشفته و خاطرپریشانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۰مجنون مرا به سلسلهٔ عشق واگذاشت
  2. شمارهٔ ۲۱۱شب که جمعی در غم آن جامه گلگون می‌گریست
  3. شمارهٔ ۲۱۲دل خون شد و آرزو نمانده است
  4. شمارهٔ ۲۱۳سودای تو از سر رود اصلاً شدنی نیست
  5. شمارهٔ ۲۱۴من ز دل دل ز من شده است
  6. شمارهٔ ۲۱۵آنجا که خون ز دیدهٔ عاشق چکیده است
  7. شمارهٔ ۲۱۶این زمان دلبری به شآن تو نیست
  8. شمارهٔ ۲۱۷آن ماه را به کلبهٔ تارم گذار نیست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.