پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

عیبم نکنی ز مستی عشق

این لازم نشئه‌ی جوانی‌ست

روزم ای ماه بی تو شب شد

دریاب که وقت مهربانی‌ست

از شهد لب تو می‌زنم حرف

شیرین‌سخنم چو شعرخوانی‌ست

مردم بر من چرا نخندند

رنگم از درد زعفرانی‌ست

هر کوچه که می‌روم به این حال

گویند که عاشق فلانی‌ست

من کشتهٔ لطف خنجر تو

هرچند که لطف او زبانی‌ست

ما بی‌غم یار جان نداریم

ما را غم یار یارِ جانی‌ست

گفتم به زمین زدن مرا چیست

گفتا که قضای آسمانی‌ست

کرده‌ست خراب خانه‌ها را

این دیده به کار عشق‌بانی‌ست

چون شمع گداخت مغز جانم

واقف تب هجر استخوانی‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶ندیدم کس خریدار محبّت
  2. شمارهٔ ۱۴۷بر خلق ره فتنه به دوران تو بسته‌ست
  3. شمارهٔ ۱۴۸تیر غمت کارگر افتاده است
  4. شمارهٔ ۱۴۹گلگونِ اشک گرم‌عنانی مرا بس است (گلگونه؟؟)
  5. شمارهٔ ۱۵۰کشم جور و جفایش طاقتی هست
  6. شمارهٔ ۱۵۱در چمن رفتی و گل چون شعله لرزیدن گرفت
  7. شمارهٔ ۱۵۲با زلف تو کار تا فتاده است
  8. شمارهٔ ۱۵۳از سوز محبّت اثری بیش نمانده است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.