پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۶۲۹

چون تن درست بود، گو مباش دنیایی

که هیچ نیست به دست تو، به ز گیرایی!

چگونه چشم ندارم ز تیره‌روزان فیض؟

که میل سرمه بود شمع راه بینایی!

بگیر گوشه عزلت، اگر جهانگیری

توان گرفتن، این ملک را، به تنهایی

ز چشم خلق جهان، در پناه عیب خودیم

نقاب چهره ما گشته نیل رسوایی

ز بس که نیست سخن آشنایی، اکنون باب

زبان نمی‌شودم آشنا به گویایی

توان به درگه حق قرب مفلسان دانست

ازینکه نیست نمازی، قبای دارایی

گذشت کن، که ترا ره به شهر پاکانست

که همت آمده صابون چرک دنیایی

اگر نساخته‌ای در لباس، مردم باش

که نیست خرقه، صدرنگ جز خودآرایی

به زلف شانه شمشاد صد زبان می‌گفت

که به شکستگیی از هزار رعنای

فریاد سخنم، نشنوند از آن واعظ

که گوشوار نگردد گهر، ز یکتایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳۱به سویت جنبش هر نونهال ایمای ابرویی
  2. شمارهٔ ۶۳۲دیوانه گر نه‌ای، به خود این دل چه داده‌ای؟
  3. شمارهٔ ۶۳۳بنده تن تا به کی، ای جان اگر آزاده‌ای؟!
  4. شمارهٔ ۶۳۴با لاف عقل، بازی دنیا چه خورده‌ای؟
  5. شمارهٔ ۶۳۵عشق نبود جز بلا با صبر بی‌اندازه‌ای
  6. شمارهٔ ۶۳۶ای که از سودای گنج سیم و زر دیوانه‌ای
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.