پرش به محتوای اصلی
اسیر شهرستانی اسیر شهرستانی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱۶

ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من

نفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من

به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی را

به دام اضطراب خویش می افتد شکار من

به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود را

سر از هر جا برآرم صد گره افتد به کار من

به دل از رشک غیرم نیست دیگر حیرتی باقی

که از باطن شکست آیینه را سنگ مزار من

ادب در عشق می گویند خضر راه امید است

نیامد دوره گردیهای من یک ره به کار من

غبارم بعد مردن با نسیمی هم نیامیزد

پریشان اختلاطی در محبت نیست کار من

هوای ابر و گلگشت چمن ارزانی مستان

ز فیض گریه چشم تر بود باغ و بهار من

چه خواهد گفت با این بیزبانیها اسیر آخر

گرفتم صد ره آن بیرحم شد تنها دچار من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۱۸گه استغنا گهی رو دیده ام من
  2. شمارهٔ ۸۱۹مبین خوار اگر هست اگر نیستم من
  3. شمارهٔ ۸۲۰چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان من
  4. شمارهٔ ۸۲۱چون شعله آبروی نیاز است خون من
  5. شمارهٔ ۸۲۲گر افسرده گر سرکش است آه من
  6. شمارهٔ ۸۲۳گر به محشر لطف ساقی عذرخواه آید برون
  7. شمارهٔ ۸۲۴دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است این
  8. شمارهٔ ۸۲۵چشم بیگانگی پناه ببین
همه‌ی غزلیات ←

اسیر شهرستانی درباره‌ی اسیر شهرستانی

میرزا جلال‌الدین محمد بن مؤمن اسیر شهرستانی اصفهانی (زاده ۱۰۲۹ ق در اصفهان – درگذشت ۱۰۴۹ ق و به روایتی ۱۰۵۹ ق) از شاعران بزرگ فارسی‌سرای سبک هندی قرن ۱۱ ق. است. میرزا جلال‌الدین، فرزند ارشد میرزا مؤمن از سادات شهرستان - از توابع اصفهان - و از شاعران بزرگ سبک هندی سدهٔ ۱۱ ق. است. ظاهراً در سال ۱۰۲۹ ق در اصفهان زاده شد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.