پرش به محتوای اصلی
شاه نعمت‌الله ولی شاه نعمت‌الله ولی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۲

سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت

جانم فدای او که تمام جهان گرفت

این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت

داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت

گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال

بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت

نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب

شکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت

پیران روزگار چو می نوش می کنند

با محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت

مجنون اگر حکایت لیلی کند رواست

دیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت

سید چو دید بنده که هستم غلام او

بگشود او کنار و مرا در میان گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۴شهرت ذوق ما جهان بگرفت
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۵عشق سلطان ما جهان بگرفت
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۶معنی او نمود در صورت
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۷چشمم به نور و معنی دیده جمال صورت
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۸دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۹هر که بد بازی کند بد باز گردد عاقبت
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۰چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۱در کوی خرابات نشستم به سلامت
همه‌ی غزلیات ←

شاه نعمت‌الله ولی درباره‌ی شاه نعمت‌الله ولی

سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد کوه بنانی کرمانی (۷۳۰، ۷۳۱ ــ ۸۳۲، ۸۳۴ هجری قمری) از صوفیان بنام ایران و قطب دراویش نعمت‌اللهی است. دیوان این صوفی بزرگ شاعر را آقای مهرداد بیات با استفاده از نسخهٔ دیجیتالی سایت تصوف ایرانی برای گنجور آماده و رفع اشکال نموده است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.