پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۰

ای توانگر درِ خود بر من مسکین بگشای

بیخودم کن نفسی وبه خودم ره بنمای

روی بنمای که چون جسم به جان محتاجست

دل به دیدار تو ای صورت تو روح‌افزای

سوی میدان تفاخر شو و در پای فگن

زلف چوگان سر و گوی از همه خوبان برُبای

بر سر کوی تو تا چند به آب دیده

خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای

در ره عشق تو گر دست کسی برتابد

من به سر سیر کنم گر دگری کرد به پای

پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوک

زیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای

ما به همت ز سلاطین بگذشتیم ارچه

اندرین شهر غریبیم و درین کوی گدای

بر سر خاک در دوست اگر زر یابیم

بر نگیریم و چو خاکش بگذاریم به جای

سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هست

سر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۲دوست جز دل نمی پذیرد جای
  2. شمارهٔ ۵۱۳ای سازگار با همه با من نساختی
  3. شمارهٔ ۵۱۴ای در سر من از لب میگون تو مستی
  4. شمارهٔ ۵۱۵ای همه هستی مبر در خود گمان نیستی
  5. شمارهٔ ۵۱۶ای که با من مهربان صد کینه در دل داشتی
  6. شمارهٔ ۵۱۷دلستانا از جهان رسم وفا برداشتی
  7. شمارهٔ ۵۱۸ای رفته دور از برما چون نیامدی
  8. شمارهٔ ۵۱۹بچشم مست خود آن را که کرده ای نظری
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.