پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۳ - در جرح منکرین‌ مشرب‌ عرفان و معنی‌ استقامت‌ در اعمال و ایمان

دین‌ خلقی‌ تا دهد شیطان به‌ باد

در میان آورد علم‌ اجتهاد

اجتهادی کاوّلین‌ بار آن حسود

خود به‌ ترک سجدة آدم نمود

ور نه‌ علم‌ دین‌ مقام دید بود

کی‌ رهین‌ِ منّت‌ تقلید بود

هر زمانی‌ هم‌ که‌ صاحب‌ سینه‌ای

هست‌ حق‌ را طالب‌ آیینه‌ای

بو کز آن آیینه‌ از تقلید و ظن‌

وا رهد اندر یقین‌ گیرد وطن‌

گردد اندر جان شیطان رجیم‌

مشتعل‌ آن آتش‌ حُقد قدیم‌

کز چه‌ این‌ بایست‌ روحانی‌ شود

باز خاکی‌ زاده رضوانی‌ شود

بوالبشر را کش‌ پدر بُد در فنون

من‌ به‌ حیلت‌ کردم از رضوان برون

خواهد این‌ گیرد چرا جای پدر

رو کند بر جنت‌ عدن از سقر

لاجرم ریزد برون از وسوسه‌

آنچه‌ دفن‌ استش‌ به‌ خاک مدرسه‌

می‌زند همواره راه از باطنش‌

تا بگرداند خیال فاطنش‌

که‌ مرو این‌ ره که‌ دارد صد خطر

اول اینجا کرد باید ترک سر

از کجا کردی یقین‌ کاینجا ره است‌

این ولی‌ از راه و مقصد آگه‌ است‌

مر ندیدی اینکه‌ هرجا چاه بود

هر که‌ دیدی بَند مال و جاه بود

مرشدی اسباب‌ دکان داری است‌

برخلاف‌ آنچه‌ می‌پنداری است‌

هست‌ هر جا مرشدی رهزن بود

زین‌ معارف‌ باز بهتر ظن‌ بود

این‌ زمان که‌ جحت‌ از تو غایب‌ است‌

ظن‌ بود حجت‌ که‌ حکم‌ غالب‌ است‌

این‌ طریقت‌ که‌ رسیده است‌ از امام

از چه‌ نبود منتشر در خاص و عام

شرع را بنگر که‌ باشد شاهراه

اندر این‌ ره رو نیفتی‌ تا به‌ چاه

رو در این‌ راهی‌ که‌ رفتند این‌ رَمه‌

هست‌ راه شرع دور از واهمه‌

هست‌ سلّمنا طریقت‌ هم‌ رهی‌

نیست‌ آن را رهنمای آگهی‌

اینکه‌ دارد ادعای رهبری

هست‌ دکان دار و خواهد مشتری

نیست‌ رهبر بلکه‌ خود نبود به‌ راه

چون توان رفتن‌ ز دلوِ او به‌ چاه

صد هزاران شبهه‌ آرد اینچنین‌

تا وِرا گردانَد از راه یقین‌

ور به‌ وسواسش‌ خلیلی‌ نگرود

قول آن مردود حق‌ را نشنود

از لباس آدمی‌ آید برون

تا مگر خوانَد بر او زین‌ ره فسون

زآنکه‌ جنسیت‌ به‌ غایت‌ جاذب‌ است‌

هر به‌ جنس‌ خویش‌ جانش‌ راغب‌ است‌

جلوه گر زین‌ رو به‌ شکل‌ آدمی‌

گردد ابلیسش‌ ز بهر همدمی‌

بر سرش عمامه‌ و وعظ‌ و فسون

از در تقوی و زهد آید برون

کرده مر عمامه‌ را تحت‌ الحنک‌

هم‌ به‌ سلک‌ اهل‌ منبر منسلک‌

خاصه‌ در وقتی‌ که‌ با حُسن‌ کلام

از درِ عرفان در آید با عوام

که‌ من‌ اینک‌ عالم‌ ربانی‌ام

عالم‌ِ هر علم‌ِ باید دانی‌ام

ذوفنون عصرم و عالی‌ نصاب‌

هست‌ تألیفاتم‌ افزون از حساب‌

گفته‌ ام گر دیده باشی‌ مثنوی

کآن به‌ است‌ از مثنوی مولوی

مولوی سنّی‌ و صوفی‌ بوده است‌

حرف‌هایش‌ جمله‌ جبر آلوده است‌

صوفیان سنّی‌ طریقند از قدیم‌

جمله‌ گمراه از صراط مستقیم‌

شیعه‌ را با سنّی‌ و صوفی‌ چه‌ کار

باید از این‌ قوم بودن برکنار

ما بسی‌ کردیم‌ در اخبار سیر

ذکر صوفی‌ در کتب‌ نبوَد به‌ خیر

مرد صوفی‌ را بود در اصل‌ و فرع

بس تخالف‌ با شریعت‌ و اهل‌ شرع

صورت‌ مرشد بود معبودشان

گر روی سوزی ز نار و دودشان

ور تو گویی‌ این‌ بر آنها اِفتراست‌

افتراء گفتن‌ بر این‌ مردم رواست‌

تا نگردد کس‌ به‌ پیرامونشان

هم‌ نیفتد در چَه‌ از افسونشان

گر حسابی‌ بود حرف‌ صوفیان

چون نمی‌ کردند بر منبر عیان

تا چو ما آقا و عالی‌ شأن شوند

حرفشان را جمله‌ خلقان بشنوند

پس‌ یقین‌ اقوالشان مرتد بُوَد

که‌ به‌ ما باب‌ بیانشان سَد بُوَد

حرف‌ ما را بین‌ چسان باحجت‌ است‌

جمله‌ نعت‌ مصطفی‌(ص) و عترت‌(ع) است‌

صوفیان بیگانه‌ از این‌ مذهب‌اند

یا که‌ جوکی‌ یا نصاری مشرب‌اند

الغرض زینگونه‌ تهمت‌ بر کرام

می‌زند تا در شک‌ افتند این‌ عوام

ابلهانی‌ هم‌ که‌ از ره غافلند

پیرو اقوال قوم باطلند

خویش‌ را یکباره کور و کر کنند

قول آن خنّاس را باور کنند

جمله‌ عالم‌ زین‌ سبب‌ گمراه شد

کم‌ کسی‌ ز ابدال حق‌ آگاه شد

قول ایشان بانگ‌ غول است‌ ای جوان

ز استماع بانگ‌ غول از ره ممان

شیر مردی کش‌ بود در ره ثبات‌

کی‌ کند بر بانگ‌ غولان التفات‌

گوش دل بگشا به‌ قول مولوی

تا نلغزی از صراط معنوی

آن خداوندان که‌ ره طی‌ کرده اند

گوش وا بانگ‌ سگان کی‌ کرده اند

مه‌ فشاند نور و سگ‌ عوعو کند

هر کسی‌ بر خلقت‌ خود می‌تند

خود تو گر مرد رهی‌ مردانه‌ باش

بانگ‌ دیوان را بهل‌ دیوانه‌ باش

ور که‌ هر دم از صدایی‌ ای امین‌

مانی‌ از ره، تو زنی‌ نی‌ مرد دین‌

رو بخوان در مثنوی ای مرد راز

قصه‌ آن مسجد مهمان گداز

مرد را گر دل ز بانگی‌ می‌ گسست‌

کی‌ طلسم‌ آدمی‌ کُش‌ می‌ شکست‌

این‌ طریقت‌ سرّ دشت‌ نینواست‌

طعنه‌ خلقان خروش اشقیاست‌

کی‌ نهیب‌ و اجتماع آن سپاه

گشت‌ جانبازانِ حق‌ را سَد راه

جانب‌ مطلب‌ کش‌ از کف‌ هِشته‌ام

باز ران کز دست‌ شد سر رشته‌ام

نصرتی‌ باید کنون از شاه دل

تا نمایم‌ رشته‌ها را متّصل‌

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۵ - در بیان میدان داری علمدار کربلا و سقای اهل‌ بیت‌ علی‌ مرتضی‌، حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس و اتمام حجت‌ نمودن آن مولای ناس بر آن فرقه‌ نسناسقبله‌ اهل‌ وفا، شمشیر حق‌
  2. بخش ۶ - در معنی‌ طلب‌ و قبح‌ سوء ظن‌طالب‌ مسکین‌ کجایی‌ گوش گیر
  3. بخش ۷ - در نصیحت‌ برادران ایمانی‌ به‌ پاس حرمت‌ اهل‌ ﷲای برادر زین‌ فقیر خیرخواه
  4. بخش ۸ - در بیان نصیحت‌ کردن آن شیر بیشه‌ ایجاد و قبله‌ اقطاب‌ و اوتاد بر اهل‌ جور و عناد لعنت‌ ﷲ علیهم‌ الی‌ یوم التنادکوفیان را هم‌ به‌ آواز جلی‌
  5. بخش ۹ - در مقاتله‌ آن شیر بیشه‌ وجود با شیاطین‌ انسی‌ نمود و معنی‌ فنای فی‌المعبود رزقنا ﷲ الملک‌ الودودشد علی‌ با ذوالفقار حیدری
  6. بخش ۱۰ - در معنی‌ فناگر فنا را بذل جان فهمیده ای
  7. بخش ۱۱ - در بیان آنکه‌ تا سالک‌ چشم‌ از امید و آمال خویش‌ نپوشد و در طاعت‌ سلطان مملکت‌ فقر به‌ فنای خویش‌ نکوشد به‌ سرّ و ما التصلوا لا فرق بینهم‌ و بین‌ حبیبهم‌ نرسد و در ضمن‌ بیان به‌ تفصیل‌ این‌ معنی‌ خواهد رسید در شرح احوال جناب‌ قاسم‌ بن‌ الحسن‌ و شهر متاعی‌ را دکّانی‌ خود سزاست‌
  8. بخش ۱۲ - در تحقیق‌ دعا و معنی‌ ادعونی‌ استجب‌ لکمبر زبان آمد مرا نام دعا
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.