پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۶ - در معنی‌ طلب‌ و قبح‌ سوء ظن‌

طالب‌ مسکین‌ کجایی‌ گوش گیر

مَشک‌ بی‌آب‌ طلب‌ بر دوش گیر

باز گویا چشم‌ فهمت‌ خواب‌ رفت‌

نه‌ پی‌ آب‌ این چنین‌ بی‌تاب‌ رفت‌

یا که‌ نشنیدی تو گفتار مرا

یا نکردی فهم‌ اسرار مرا

زآنچه‌ گفتم‌ با تو اندر این‌ کتاب‌

باز پنداری که‌ رفت‌ او بهر آب‌

هست‌ عباس علی‌ خود بحر جود

چشمه‌ ایجاد و ینبوع وجود

هفت‌ بحر از بحر جودش یک‌ نم‌ است‌

بحر امکان خود جهانی‌ زآن یم‌ است‌

تا نپنداری که‌ رفت‌ از بهر آب‌

سوی میدان با چنان شور و شتاب‌

رفت‌ با مشک‌ از پی‌ آب‌ طلب‌

تا تو را آموزد آداب‌ طلب‌

دعوت‌ عشق‌ است‌ بانگ العطش‌

آن صدا را دست‌ و سر کن‌ پیشکش‌

داعی‌ حق‌ چون زند بانگت‌ به‌ خویش‌

سر به‌ کف‌ بگذار و رو مردانه‌ پیش‌

دست‌ از هستی‌ فرو شو سوی او

چون فتادت‌ دست‌، سر کن‌ گوی او

چون فتادت‌ دست‌ از دوش ای پسر

سینه‌ کن‌ بر تیر عشق‌ او سپر

چون فتادت‌ دست‌ بر دندان تو مشک‌

گیر،تا گرید فلک‌ بر خود ز رشک‌

زآنکه‌ از حمل‌ امانت‌ آسمان

کرد اباء و کرده ای تو حمل‌ آن

چونکه‌ دست‌ افتاد از دوشت‌ به‌ تیغ‌

سینه‌ بر تیرش سپر کن‌ بی‌ دریغ‌

سینه‌ات‌ چون شد ز ناوک چاک چاک

چشم‌ را کن‌ وقف‌ بر تیر هلاک

چون به‌ تیرش چشم‌ را کردی نیاز

کن‌ به‌ تیغش‌ زود گردن را دراز

چون جدا شد سر ز دوشت‌ بی‌ درنگ‌

استخوان خویش‌ را کن‌ وقف‌ سنگ‌

هست‌ یعنی‌ تا که‌ آثاری ز تو

آید اندر عشق‌ او کاری ز تو

چون نماندت‌ هیچ‌ آثاری بجا

گشته‌ای در وی فناء فی‌ الفنا

در حسین‌(ع) اینسان علمدار حسین‌(ع)

شد فنا تا یافت‌ اسرار حسین‌(ع)

کرد سر سودا به‌ بازار حسین‌(ع)

در دو عالم‌ گشت‌ سردار حسین‌(ع)

در ره حق‌ داد دست‌ حق‌ پرست‌

دست‌ ها شد جمله‌ او را زیردست‌

چون یدﷲ دست‌ عباس علی‌ است‌

پس‌ یقین‌ دست‌ خدا دست‌ ولی‌ است‌

پس‌ مکن‌ با پنجه‌ حق‌ پنجه‌ تو

گر نخواهی‌ پنجه‌ جان رنجه‌ تو

پنجه‌ کردن،ظن‌ّ بد، و اندیشه‌ است‌

کآن تو را بر پای فکرت‌ تیشه‌ است‌

تیشه‌ چو ن بر ریشه‌ فکرت‌ زنی‌

سد شود ره، تو عبث‌ جان می‌کَنی‌

سوء ظنّت‌ سیّما نسبت‌ به‌ پیر

ز اوج رفعت‌ بازت‌ اندازد به‌ زیر

تا تو از پستی‌ دگر از اوج جان

لاشه‌ خود را کشی‌ هیهات‌ دان

ور کشی‌ هم‌ شاید اما ظن‌ّ بد

گرددت‌ زآن بعد حبل‌ٌ مِن‌ مسد

ظن‌ بود بدخاصه‌، ظن‌ّ بد مآل

خاصه‌ نسبت‌ بر خداوندانِ حال

انّ بعض‌ الظن‌ّ اثم‌ آن شاه فرد

گفت‌ پس‌ تو گِرد ظن‌ّ بد مگرد

در طلب‌ تو حُسن‌ ظن‌ را پیشه‌ کن‌

ریشه‌ افکار بد را تیشه‌ کن‌

ورنه‌ در دل ظن‌ّ باطل‌ ریشه‌ کرد

شد چو محکم‌ ریشه‌ ات‌ را تیشه‌ کرد

ریشه‌ چون در خاک محکم‌ شد دگر

کی‌ برون آید به‌ زودی با تبر

در نیاید گر کنی‌ خود را هلاک

ریشهٔ محکم‌ دگر یکجا ز خاک

هر چه‌ آری ریشه‌ بیرون با تبر

باز بینی‌ ریشه‌های سر به‌ سر

ماند ار یک‌ ریشه‌ باز آن هم‌ قوام

یابد اندر خاک و گردد کار خام

همچنین‌ دان ریشه‌ ظن‌ّ و خیال

چون قوی شد قطع‌ آن باشد محال

چون قوی شد ریشه‌ات‌ را برکند

پس‌ مهِل‌ کآن ریشه‌ در دل جا کند

تا نگردیده است‌ ریشه‌ ظن‌، قوی

برکنش‌ زود از زمین‌ معنوی

ره مده ظن‌ را به‌ دل آسوده باش

یا چو دادی زودش از دل برتراش

ظن‌ نباشد شیوة اهل‌ طلب‌

صاحب‌ ظن‌، غافل‌ است‌ و بی‌ادب‌

بی‌ ادب‌ را ره برآن درگاه نیست‌

می‌رود بی‌خود دلش‌ در راه نیست‌

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۸ - در بیان نصیحت‌ کردن آن شیر بیشه‌ ایجاد و قبله‌ اقطاب‌ و اوتاد بر اهل‌ جور و عناد لعنت‌ ﷲ علیهم‌ الی‌ یوم التنادکوفیان را هم‌ به‌ آواز جلی‌
  2. بخش ۹ - در مقاتله‌ آن شیر بیشه‌ وجود با شیاطین‌ انسی‌ نمود و معنی‌ فنای فی‌المعبود رزقنا ﷲ الملک‌ الودودشد علی‌ با ذوالفقار حیدری
  3. بخش ۱۰ - در معنی‌ فناگر فنا را بذل جان فهمیده ای
  4. بخش ۱۱ - در بیان آنکه‌ تا سالک‌ چشم‌ از امید و آمال خویش‌ نپوشد و در طاعت‌ سلطان مملکت‌ فقر به‌ فنای خویش‌ نکوشد به‌ سرّ و ما التصلوا لا فرق بینهم‌ و بین‌ حبیبهم‌ نرسد و در ضمن‌ بیان به‌ تفصیل‌ این‌ معنی‌ خواهد رسید در شرح احوال جناب‌ قاسم‌ بن‌ الحسن‌ و شهر متاعی‌ را دکّانی‌ خود سزاست‌
  5. بخش ۱۲ - در تحقیق‌ دعا و معنی‌ ادعونی‌ استجب‌ لکمبر زبان آمد مرا نام دعا
  6. بخش ۱۳ - در بیان معرفت‌ وجود و شرح آنکه‌ عارف‌ کامل‌ چون از تعینات‌ آثاری رسته‌ است‌ لهذا آثار را عوارض بیند و مؤثر را در آثار نگرد و بلکه‌ بجز مؤثر هیچ‌ نبیند و این‌ کمال معرفت‌ اوست‌ و بیان وحدت‌ وجود و سیر سالک‌ الی‌ ﷲ و اتصال او در قوس صعود به‌ حقیقت‌دیدة حق‌ بین‌ ز حق‌ جو ای پسر
  7. بخش ۱۴ - خطاب‌ به‌ پیر طریقترحمت‌ للعالمین‌ روحی‌ فداک
  8. بخش ۱۵ - خطاب‌ به‌ نفس‌ ناطقه‌ و بیان جذبه‌ عارف‌ای صفی‌ شد رَخش‌ نظمت‌ تیز رو
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.