پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۵ - در بیان میدان داری علمدار کربلا و سقای اهل‌ بیت‌ علی‌ مرتضی‌، حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس و اتمام حجت‌ نمودن آن مولای ناس بر آن فرقه‌ نسناس

قبله‌ اهل‌ وفا، شمشیر حق‌

فارِس میدان قدرت‌، شیر حق‌

حضرت‌ عبّاس کآمد ماصدق

بر یدﷲ فوق ایدیهم‌ ز حق‌

بر حسین‌(ع) از یک‌ صدای العطش‌

دست‌ و سر را کرد با هم‌ پیشکش‌

دست‌ هِشت‌ و سوی حق‌ بی‌دست‌ رفت‌

اُشتر کف‌ کرده تا حق‌ مست‌ رفت‌

باز می‌ خواهد جنونم‌ گل‌ کند

نطق‌ ساحر صحبت‌ از بابل‌ کند

لیک‌ اینجا نیست‌ هنگام جنون

چون کنم‌ باشد جنونم‌ را فنون

نیست‌ سودای جنون محکوم من‌

هرکجا خواهد کند برپا فتن‌

نه‌ مقامی‌ در نظر دارد نه‌ جا

گاه و بی‌گه‌ می‌ کند غوغا بپا

ای جنون بهر خدا یک‌ لحظه‌ بایست‌

زآنکه‌ اینجا جای هنگامهٔ تو نیست‌

اوّل ِحرف‌ است‌ و آغاز کلام

مر تو را باقی‌ بود وقت‌ و مقام

من‌ سخن‌ ناگفته‌، آری سر تو پیش‌

می‌ کنی‌ گفتار و نظمم‌ را پریش‌

رو تو، نبود حال وقت‌ شور و شر

در مقام خود تو را سازم خبر

دید عبّاس، آنکه‌ دین‌ را شد پناه

گشته‌ قحط‌ آب‌ اندر خیمه‌ گاه

ز العطش‌ برپاست‌ بانگ‌ کودکان

آمد اندر نزد شاه انس‌ و جان

کای شه‌ بی‌ مثل‌ و بی‌ انباز و یار

گشته‌ام در راه عشقت‌ دست‌ و بار

ز ابر عشقت‌ بر سرم بارش گرفت‌

کشتزار هستی‌ام آتش‌ گرفت‌

شاه فرمود ای علمدار سپاه

آفرینش‌ را تویی‌ پشت‌ و پناه

رشتهٔ ایجاد اندر دست‌ توست‌

شش‌ تعین‌ کسر لوح شصت‌ توست‌

رشتهٔ امکان تو را باشد به‌ مشت‌

مر مرا خود هم‌ تو یاری هم‌ تو پشت‌

گفت‌ از غیر تو دل برداشتم‌

هر دو عالم‌ را ز کف‌ بگذاشتم‌

برتن‌ من‌ دست‌ و بر دستم‌ علم‌

العطش‌ وآنگه‌ بپا ز اهل‌ حرم

دست‌ عبّاس ار نباشد صف‌ شکن‌

بهر یاریِ تو نبود گو به‌ تن‌

گر علم‌ باشد مرا زین‌ پس‌ به‌ دست‌

مر علم‌ را نام من‌ باشد شکست‌

گر فتد دست‌ علمدارت‌ چه‌ غم‌

گو نیاید مر شکستی‌ بر علم‌

نک‌ علم‌ را جانب‌ میدان زنم‌

گر شوم بی‌دست‌ بر کیوان زنم‌

سوی میدانِ بلا تازم سمند

نام خود تا چون علم‌ سازم بلند

مر توان بردن ز یمن‌ بیرقت‌

گوی نام از عاشقان مطلقت‌

در میان عاشقان پاکباز

چون علَم‌ گردم به‌ عالم‌ سرفراز

خوش ز خون خویش‌ از میدان جنگ‌

بازگردانم‌ علَم‌ را سرخ رنگ‌

سرخ رنگی‌ مر علَم‌ را آبروست‌

هر ظفر یابد به‌ جنگ‌ او سرخ روست‌

چون علَم‌ گردید از خون سرخ رنگ‌

رو سفید آید علمدارت‌ ز جنگ‌

سرخ رویی‌ علّتش‌ منصوری است‌

رنگ‌ زرد آثاری از رنجوری است‌

در فلک‌ شمس‌ است‌ سرخ و با شکوه

زرد رو گردد نشیند چون به‌ کوه

تا مرا دست‌ علم‌ بگرفتن‌ است‌

مر علَم‌ را ننگ‌، از دست‌ من‌ است‌

چون فتد دست‌ علم‌گیر از تنم‌

خود به‌ منصوری علم‌ را ضامنم‌

سرخ رو برگردم از میدان جنگ‌

هم‌ علم‌ را سازم از خون سرخ رنگ‌

گر نیفتد از بدن در عشق‌ یار

دست‌ باشد بر بدن بهر چه‌ کار

سَر که‌ در عشقت‌ نگردد پیش‌ جنگ‌

سر مخوانش‌ هست‌ بر تن‌ بارِ ننگ‌

سینه‌ کز عشقت‌ نشانِ تیر نیست‌

سینه‌ نبود آن حصیر کهنه‌ای است‌

رفتم‌ اینک‌ همتی‌ خواهم‌ ز شاه

بلکه‌ آرم آبی‌ اندر خیمه‌ گاه

یعنی‌ آید آبم‌ از عشقت‌ به‌ روی

ریزد ار آبم‌ نریزد آبروی

این‌ بگفت‌ و بحر جانش‌ کرد جوش

شد به‌ میدان، مشک‌ بی‌ آبی‌ به‌ دوش

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۷ - در نصیحت‌ برادران ایمانی‌ به‌ پاس حرمت‌ اهل‌ ﷲای برادر زین‌ فقیر خیرخواه
  2. بخش ۸ - در بیان نصیحت‌ کردن آن شیر بیشه‌ ایجاد و قبله‌ اقطاب‌ و اوتاد بر اهل‌ جور و عناد لعنت‌ ﷲ علیهم‌ الی‌ یوم التنادکوفیان را هم‌ به‌ آواز جلی‌
  3. بخش ۹ - در مقاتله‌ آن شیر بیشه‌ وجود با شیاطین‌ انسی‌ نمود و معنی‌ فنای فی‌المعبود رزقنا ﷲ الملک‌ الودودشد علی‌ با ذوالفقار حیدری
  4. بخش ۱۰ - در معنی‌ فناگر فنا را بذل جان فهمیده ای
  5. بخش ۱۱ - در بیان آنکه‌ تا سالک‌ چشم‌ از امید و آمال خویش‌ نپوشد و در طاعت‌ سلطان مملکت‌ فقر به‌ فنای خویش‌ نکوشد به‌ سرّ و ما التصلوا لا فرق بینهم‌ و بین‌ حبیبهم‌ نرسد و در ضمن‌ بیان به‌ تفصیل‌ این‌ معنی‌ خواهد رسید در شرح احوال جناب‌ قاسم‌ بن‌ الحسن‌ و شهر متاعی‌ را دکّانی‌ خود سزاست‌
  6. بخش ۱۲ - در تحقیق‌ دعا و معنی‌ ادعونی‌ استجب‌ لکمبر زبان آمد مرا نام دعا
  7. بخش ۱۳ - در بیان معرفت‌ وجود و شرح آنکه‌ عارف‌ کامل‌ چون از تعینات‌ آثاری رسته‌ است‌ لهذا آثار را عوارض بیند و مؤثر را در آثار نگرد و بلکه‌ بجز مؤثر هیچ‌ نبیند و این‌ کمال معرفت‌ اوست‌ و بیان وحدت‌ وجود و سیر سالک‌ الی‌ ﷲ و اتصال او در قوس صعود به‌ حقیقت‌دیدة حق‌ بین‌ ز حق‌ جو ای پسر
  8. بخش ۱۴ - خطاب‌ به‌ پیر طریقترحمت‌ للعالمین‌ روحی‌ فداک
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.