پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۱۰ - در معنی‌ فنا

گر فنا را بذل جان فهمیده ای

صحبت‌ اهل‌ فنا نشنیده ای

ترک هستی‌ نِی‌ همین‌ جان دادن است‌

بل‌ تعیّن‌های خود بِنهادن است‌

ای بسا کو ترک جان کرد و نَرَست‌

نامد اسرار فنا او را به‌ دست‌

ترک جان هم‌ از شروط ره یک‌ است‌

داند این‌ را هر که‌ در ره سالک‌ است‌

بس‌ تعیّن‌ هاست‌ بهرِ مرد راه

جان بود زآنها یکی‌ بی‌اشتباه

سالک‌ افتاد آن تعیّن‌ها چو ز او

شد وجود منبسط‌ بی‌ گفتگو

حضرت‌ اسماء ز دریای وجود

اولین‌ موج است ای صاحب‌ شهود

موج ها یعنی‌ وجود ممکنات‌

موج این‌ بحر است هر یک‌ یا ثقات‌

در مراتب‌ موج بحر ای با شهود

شد تعیّن‌ های سلطان وجود

ترک هستی‌ زین‌ تعیّن‌ رَستن‌ است‌

بر وجود منبسط‌ پیوستن‌ است‌

بی‌ تعیّن‌ چون شدی تو فانی‌ای

از طبیعت‌ رَسته‌ای، ربّانی ای

اینچنین‌ عباس در میدان فقر

ترک هستی‌ کرد و شد سلطان فقر

نی‌ همین‌ در ترک جان همت‌ گماشت‌

هرچه‌ می‌بودش تعیّن‌ واگذاشت‌

شرح حالش‌ را نگویم‌ بیش‌ از ا ین‌

زآنکه‌ دل بی‌طاقت‌ است‌ و خرده بین‌

ترسم‌ از این‌ بیش‌ گویم‌ حال او

وآنچه‌ آمد بر سر از اقبال او

این‌ دل نازک طبیعت‌ خون شود

رو به‌ هامون آورد مجنون شود

منتظر باشد همین‌ افسانه‌ را

بانگ‌ هویی‌ بس‌ بود دیوانه‌ را

این‌ دل عاشق‌ بهانه‌ جو بود

چون بهانه‌ یافت‌ آتش‌ خو شود

بی‌سبب‌ تنگ‌ است‌ او را حوصله‌

چون سبب‌ یابد بدرّد سلسله‌

بی‌سبب‌ بر خود بگرید روز و شب‌

آب‌ گردد گر به‌ دست‌ آرد سبب‌

خاصه‌ اسبابی‌ که‌ گویی‌ در جهاد

دست‌ عباس علی‌(ع) از تن‌ فتاد

حرف‌ ما را باز دل در بر طپید

هرکه‌ گوش استاده بود و می‌ شنید

گفتم‌ اندر برِ دل غم‌ پیشه‌ نیست‌

ضیغم‌ آشفته‌ اندر بیشه‌ نیست‌

بر گمانم‌ کو گرفتار خود است‌

فارغ‌ از من‌ محو دلدار خود است‌

نیست‌ هم‌ حالی‌ چو سابق‌ در برم

بر اسیری رفته‌ است‌ از کشورم

رفته‌ اندر شهر چین‌ِ موی دوست‌

خاک بر سر می‌ کند در کوی دوست‌

بی‌خبر کاین‌ دم بود برجای خویش‌

می‌ نیوشد حرف‌ و می‌گردد پریش‌

هست‌ این‌ هم‌ ز اتفاقات‌ قضا

کاین‌ دل سودائی‌ است این‌ د م بجا

هان کجا بودی دلا در این‌ سفر

مدتی‌ بُد کز تو بودم بی‌خبر

خوش حضر باشی‌ بجا نیک‌ آمدی

از بلاد دور و نزدیک‌ آمدی

خوش ز چین‌ کفر رو کردی به‌ تن‌

شرط ایمان شد بلی‌ حب‌ وطن‌

گر چه‌ تن‌ نبود وطن‌ این‌ صحبت‌ است‌

موطن‌ اصلی‌ جهان وحدت‌ است‌

مقصد اصلی‌ بود اقلیم‌ چین‌

مرد چینی‌ عارف‌ کامل‌ یقین‌

چین‌ بود هم‌ ملک‌ معنی‌ شهر جان

گر که‌ دانی‌ اصطلاح چینیان

اول ار داری هوای آن زمین‌

باید آموزی زبان اهل‌ چین‌

پس‌ سوی مقصود اصلی‌ رو نما

رو ز چاه طبع‌ در شهر فنا

چون زبان چینیان آموختی‌

ز اصطلاح خویش‌ لب‌ را دوختی‌

ز اصطلاح زبده الاسرارشان

ره بری بر شهر چین‌ یارشان

زبده الاسرار تا اقلیم‌ چین‌

رهنمای تو ست‌ گر داری یقین‌

زبدة الاسرار را ای مرد دین‌

تا نخوانی‌ رو مَنِه‌ در راه چین

زآنکه‌ دارد راه چین‌ افزون خطر

زین‌ کتاب‌ از راه گردی با خبر

اصطلاح چینیان اول بیاب‌

پس قدم در راه چین‌ نِه‌ با شتاب‌

ذوق فهم‌ زبدة الاسرار من‌

گر نداری از طریقت‌ دم مزن

هرکه‌ ذوق جانِ کل‌ بستان اوست‌

زبدة الاسرار حرز جان اوست

ذوق معنی‌ غیر ذوق صورت‌ است‌

ذوق معنی‌ روضه‌ بی‌آفت‌ است‌

ذوقِ حس‌ دارد یقین‌، هر جانور

ذوق معنی‌، ذوق عشق‌ است ای پسر

گر نداری رشته‌ عشقی‌ به‌ کف‌

بر تو زیبد چونکه‌ حیوانی‌ علف‌

ذوق عرفان می‌دهد ز آدم نشان

ورنه‌ هرکس‌ راست‌ ذوق آب ‌و نان

نیستم‌ پروا کنون اینجا بایست‌

کاختلاف‌ ذوق ها گویم‌ ز چیست‌

نک‌ به ‌فهم‌ حرف‌ِ ما چالاک شو

در طریقت‌ واقف‌ از ادراک شو

زبدة الاسرار ما را اندکی‌

گر تو فهمی‌ عارفی‌ و مدرکی‌

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۱۲ - در تحقیق‌ دعا و معنی‌ ادعونی‌ استجب‌ لکمبر زبان آمد مرا نام دعا
  2. بخش ۱۳ - در بیان معرفت‌ وجود و شرح آنکه‌ عارف‌ کامل‌ چون از تعینات‌ آثاری رسته‌ است‌ لهذا آثار را عوارض بیند و مؤثر را در آثار نگرد و بلکه‌ بجز مؤثر هیچ‌ نبیند و این‌ کمال معرفت‌ اوست‌ و بیان وحدت‌ وجود و سیر سالک‌ الی‌ ﷲ و اتصال او در قوس صعود به‌ حقیقت‌دیدة حق‌ بین‌ ز حق‌ جو ای پسر
  3. بخش ۱۴ - خطاب‌ به‌ پیر طریقترحمت‌ للعالمین‌ روحی‌ فداک
  4. بخش ۱۵ - خطاب‌ به‌ نفس‌ ناطقه‌ و بیان جذبه‌ عارف‌ای صفی‌ شد رَخش‌ نظمت‌ تیز رو
  5. بخش ۱۶ - درشرح احوال خضر و موسی‌ علی‌ نبینا و آله‌ و علیهم‌ السلامو بیان آنکه‌ چون طالب‌ سالک‌ در تمکین‌ شیخ‌ کامل‌ آمد باید در تحت‌ ارادة او آید و اختیار و اراده و دانش‌ خود را مضمحل‌ نماید چنانکه‌ میت‌ در تحت‌ تصرّف‌ غسال و معنی‌ موت‌ ارادی این‌ است‌ و آنچه‌ در مقام تکمیل‌ از آن شیخ‌ ربانی‌ به‌ ظهور رسد باید سالک‌ به‌
  6. بخش ۱۷ - بیان نمودن خضر سرّ افعال خود راگوش کن‌ تا با تو ای فرخنده کیش‌
  7. بخش ۱۸ - خطاب‌ به‌ پیر طریقتای علی‌ رحمت‌ ای شاه نخست‌
  8. بخش ۱۹ - در تحقیق‌ افعال خضر و اسرار آنطالب‌ حق‌ چونکه‌ در اول قدم
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.