پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

بحرالحقایق

بخش ۱۳۷ - حکایت

مریدی خواست از پیری اجازت

که در کوهی کشد چندی ریاضت

در آن مغازه روی دید ماری

گرفت او را بدست از اختیاری

گزیدش مار و بردندش به تدبیر

ز بیم مرگ او را جانب پیر

بگفتش پیر عقلت از چه شدپست

که بگرفتی تو مار خفته بردست

بگفتا از تو بشنیدم که اشیاء

همه حقند در پنهان و پیدا

بکف زانرو گرفتم اژدها را

که با خود آشنا دیدم خدا را

بگفتش پیر حق در صورت قهر

اگر بینی ازو بگریز صد شهر

بصورتهای لطفی سوی او رو

ز صورتهای قهرش بر حذر شو

چوبی هر صورتش دیدی معادل

ترا سر حقیقت گشته حاصل

ادامه‌ی بحرالحقایق

  1. بخش ۱۳۹ - سرالقدربود سرالقدر علمش بهر عین
  2. بخش ۱۴۰ - سرالربوبیهیک از سر ربوبیت بتحقیق
  3. بخش ۱۴۱ - سرسرالربوبیهربوبیت بسر سر بود آن
  4. بخش ۱۴۲ - سرائر الاثارز آثارت سرائر گر یقین است
  5. بخش ۱۴۳ - السرائرشنو باز از سرائر بی ز آثار
  6. بخش ۱۴۴ - السعهسعه در قلب کامل را تحقق
  7. بخش ۱۴۵ - السفرسفر آمد به پیش ایمرد سیار
  8. بخش ۱۴۶ - سقوط الاعتباراتگرت ذوقیست در فهم عبارات
همه‌ی بحرالحقایق ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.