پرش به محتوای اصلی
صائب صائب

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۰۱۶

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن

هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن

گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهد

عاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن

در دیار ما که از مغز قناعت آگهیم

طعمه می سازد هما از استخوان خویشتن

ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هست

می توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن

گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوری

آفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن

خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطری

از سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰۱۸عشق در بند گران است از وفای خویشتن
  2. غزل شمارهٔ ۶۰۱۹پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن
  3. غزل شمارهٔ ۶۰۲۰حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتن
  4. غزل شمارهٔ ۶۰۲۱در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتن
  5. غزل شمارهٔ ۶۰۲۲سر به زانوماندگان را طاق می گردد سخن
  6. غزل شمارهٔ ۶۰۲۳در لب جان پرور جانان نمی ماند سخن
  7. غزل شمارهٔ ۶۰۲۴دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن
  8. غزل شمارهٔ ۶۰۲۵نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن
همه‌ی غزلیات ←

صائب درباره‌ی صائب

ملک‌الشعرا مولانا میرزا محمدعلی صائب تبریزی رحمه‌الله علیه (زادهٔ ۱۰۰۰ هجری‌ قمری در اصفهان یا بنا به روایتی دیگر در تبریز) از شاعران پرآوازهٔ عهد صفویه بود که به واسطهٔ نوآوری‌ها و مضمون‌پردازی‌های بدیع در سبک رایج آن دوره (سبک هندی) به وی لقب شاهِ سبک هندی داده‌اند. در حقیقت او در این طرز سخن‌وری به قدری به نوآوری پر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.