پرش به محتوای اصلی
صائب صائب

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۰۰

ز خود برآ که نسیم بهار می‌آید

سبکروی ز سر کوه یار می‌آید

ز بوی خون گل و لاله می‌توان دریافت

که از قلمرو آن دل شکار می‌آید

رهش به کوچه زلف نگار افتاده است

چنین که باد صبا مشکبار می‌آید

به هرکجا که رود سبز می‌کند چون خضر

پیام خشکی اگر زان دیار می‌آید

ز روح بخشی باد بهار معلوم است

که تازه از بر و آغوش یار می‌آید

ز چشم شبنم گل روشن است چون خورشید

که از نظاره آن گلعذار می‌آید

نه لاله است که سر می‌زند بهار از خاک

که خون ما به زمین‌بوس یار می‌آید

که شسته است درین آب روی چون گل را

که بوی خون ز لب جویبار می‌آید

اگر به کار جهان من نیامدم صائب

کلام بی‌غرض من به کار می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰۰۲به پرسش من در خون نشسته می‌آید
  2. غزل شمارهٔ ۴۰۰۳ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید
  3. غزل شمارهٔ ۴۰۰۴ز دل خیال میانش به در نمی‌آید
  4. غزل شمارهٔ ۴۰۰۵خیال روی تو از دل به در نمی‌آید
  5. غزل شمارهٔ ۴۰۰۶خرد به زور می ناب برنمی آید
  6. غزل شمارهٔ ۴۰۰۷برون ز کیسه ممسک درم نمی آید
  7. غزل شمارهٔ ۴۰۰۸گل از عذار تو چیدن ز من نمی آید
  8. غزل شمارهٔ ۴۰۰۹ز سینه ام نفس خوش برون نمی آید
همه‌ی غزلیات ←

صائب درباره‌ی صائب

ملک‌الشعرا مولانا میرزا محمدعلی صائب تبریزی رحمه‌الله علیه (زادهٔ ۱۰۰۰ هجری‌ قمری در اصفهان یا بنا به روایتی دیگر در تبریز) از شاعران پرآوازهٔ عهد صفویه بود که به واسطهٔ نوآوری‌ها و مضمون‌پردازی‌های بدیع در سبک رایج آن دوره (سبک هندی) به وی لقب شاهِ سبک هندی داده‌اند. در حقیقت او در این طرز سخن‌وری به قدری به نوآوری پر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.