پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

خبیثات

شمارهٔ ۳۸

تا چه آید بر من از حمدان من

وز بلای کیر من بر جان من

‌چند سرگردانی مردم دهد

‌این کل ِ یک چشم سرگردان من؟

‌گه گریبانم بدرّد قحبه‌ای

‌گاه کنگی بشکند دندان من

‌درد بی‌درمانم از حد در گذشت

‌غافل است از درد بی‌درمان من

‌گوئی آن گلبرگ خندان آورد

‌رحمتی بر دیدهٔ گریان من

‌گه ببینم این ِ خود در آن ِ او

‌دولت این باشد که گردد آن ِ من

‌روز حسرت می‌گذارم، تا شبی

‌گنبدش را تر کند باران من

‌دو عنابی در میان پای او

‌سهمگن باشد به بادنجان من

‌روز و شب دستان عشقش می‌زنم

‌وان دو دستی فارغ از دستان من

‌هر چه خواهد، هرچه گوید، گو بگو

‌از بدی ّ و نیکویی در شأن من

‌جز متاع خویشتن نتوان فروخت

‌این بضاعت بود در انبان من

ادامه‌ی خبیثات

  1. شمارهٔ ۴۰جامع هفت چیز در یک روز
  2. شمارهٔ ۴۱تا دل ندهی به خوب‌رویان
  3. شمارهٔ ۴۲گر خوب‌تر از روی تو باغی بودی
  4. شمارهٔ ۴۳آفتابی و نور می‌ندهی
  5. شمارهٔ ۴۴خوش بود دلبستگی با دلبری
  6. شمارهٔ ۴۵خواستم تا زُحَلی گویم و منحوس تو را
  7. شمارهٔ ۴۶می‌رفت و هزار دیده با او
  8. شمارهٔ ۴۷تو را من دوست می‌دارم که یک شب
همه‌ی خبیثات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.