پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۷۱

تو اگر به حسن، دعوی بکنی، گواه داری

که جمال سرو بستان و کمال ماه داری

درِ کس نمی‌گشایم که به خاطرم درآید

تو به اندرونِ جان آی که جایگاه داری

ملکی مهی ندانم، به چه کنیتت بخوانم؟

به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری؟

برِ کس نمی‌توانم به شکایت از تو رفتن

که قبول و قوّتت هست و جمال و جاه داری

گلِ بوستان رویت چو شقایق است لیکن

چه کنم به سرخ‌رویی؟ که دلی سیاه داری

چه خطای بنده دیدی که خلاف عهد کردی؟

مگر آن که ما ضعیفیم و تو دستگاه داری

نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرین

همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری

تو جفا کنی و صولت، دگران دعای دولت

چه کنند از این لطافت که تو پادشاه داری؟

به یکی لطیفه گفتی ببرم هزار دل را

نه چنان لطیف باشد که دلی نگاه داری

به خدای اگر چو سعدی برود دلت به راهی

همه شب چنو نخسبی و نظر به راه داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۷۳تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری
  2. غزل شمارهٔ ۵۷۴ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
  3. غزل شمارهٔ ۵۷۵هر سلطنت که خواهی، می‌کن که دل‌پذیری
  4. غزل شمارهٔ ۵۷۶اگر کلالهٔ مشکین ز رخ براندازی
  5. غزل شمارهٔ ۵۷۷امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
  6. غزل شمارهٔ ۵۷۸تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
  7. غزل شمارهٔ ۵۷۹تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی؟ 
  8. غزل شمارهٔ ۵۸۰گر درون‌سوخته‌ای با تو برآرد نفسی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.