پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۷۸

تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

نظر به حال پریشان ما نیندازی

وصال ما و شما دیر متفق گردد

که من اسیر نیازم؛ تو صاحب نازی

کجا به صید ملخ، همتت فرو آید

بدین صفت که تو بازِ بلندپروازی

به راستی که نه هم‌بازی تو بودم من

تو شوخ‌دیده مگس بین! که می‌کند بازی!

ز دست تُرک خَتایی کسی جفا چندان

نمی‌برد که من از دست تُرک شیرازی

و گر هلاک منت درخور است باکی نیست

قَتیلِ عشق، شهید است و قاتلش غازی

کدام سنگدل است آن که عیب ما گوید

گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی

میسرت نشود سِرّ عشق پوشیدن

که عاقبت بکند رنگِ رویْ غَمّازی

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

چه دشمنیست که با دوستان نمی‌سازی

من از فراق تو بی چاره سیل می‌رانم

مثال ابر بهار و تو خیل می‌تازی

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

که گر به قهر برانی به لطف بنوازی

تو همچو صاحب دیوان مکن که سعدی را

به یک ره از نظر خویشتن بیندازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۸۰گر درون‌سوخته‌ای با تو برآرد نفسی
  2. غزل شمارهٔ ۵۸۱همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی
  3. غزل شمارهٔ ۵۸۲یار گرفته‌ام بسی، چون تو ندیده‌ام کسی
  4. غزل شمارهٔ ۵۸۳ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی
  5. غزل شمارهٔ ۵۸۴هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی
  6. غزل شمارهٔ ۵۸۵اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی
  7. غزل شمارهٔ ۵۸۶به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
  8. غزل شمارهٔ ۵۸۷به قلم راست نیاید صفت مشتاقی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.