پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸۳

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی

گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی

گر بکُشی بنده‌ایم ور بنوازی رواست

ما به تو مُستأنسیم تو به چه مُستَوحِشی

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز

چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کِشی؟

دیده فرودوختیم تا نَه به دوزخ بَرَد

باز نگه می‌کنم، سخت بهشتی‌وَشی

غایت خوبی که هست، قبضه و شمشیر و دست

خَلق حسد می‌برند، چون تو مرا می‌کُشی

موجب فریاد ما، خصم نداند که چیست

چارهٔ مجروحِ عشق، نیست به‌جز خامُشی

چند توان ای سلیم، آب بر آتش زدن

کآبِ دیانت بَرَد، رنگِ رخِ آتشی

آدمیِ هوشمند، عیش ندارد ز فکر

ساقیِ مجلس بیار، آن قدحِ بی‌‌هُشی

مستِ مِیِ عشق را عیب مکن سعدیا

مست بیفتی تو نیز، گر هم از این می‌ چشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۸۵اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی
  2. غزل شمارهٔ ۵۸۶به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
  3. غزل شمارهٔ ۵۸۷به قلم راست نیاید صفت مشتاقی
  4. غزل شمارهٔ ۵۸۸عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی
  5. غزل شمارهٔ ۵۸۹دلِ دیوانگی‌ام هست و سرِ ناباکی
  6. غزل شمارهٔ ۵۹۰عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی
  7. غزل شمارهٔ ۵۹۱سخت زیبا می‌روی یک‌بارگی
  8. غزل شمارهٔ ۵۹۲روی بپوش ای قمر خانگی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.