پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸۹

دلِ دیوانگی‌ام هست و سرِ ناباکی

که نه کاری‌ست شکیبایی و اندُهناکی

سر به خمخانهٔ تشنیع فرو خواهم برد

خرقه گو در برِ من دست بشوی از پاکی

دست در دل کن و هر پردهٔ پندار که هست

بِدَر ای سینه که از دستِ ملامت چاکی

تا به نخجیرِ دلِ سوختگان کردی میل

هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی

أَنتَ رَیّانُ وَ کَمْ حَولَکَ قَلْبٌ صادِ

أَنتَ فَرْحانُ وَ کَمْ نَحْوَکَ طَرْفٌ باکی

یا رب آن آب حیات است بدان شیرینی؟

یا رب آن سروِ روان است بدان چالاکی؟

جامه‌ای پهن‌تر از کارگهِ امکانی

لقمه‌ای بیشتر از حوصلهٔ ادراکی

در شکنج سر زلف تو دریغا دل من

که گرفتارِ دو مار است بدین ضحّاکی

آهِ من باد به گوشِ تو رسانَد؟ هرگز!

که نه ما بر سرِ خاکیم و تو بر افلاکی

الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی

زینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی

سعدیا آتش سودای تو را آبی بس

باد بی‌فایده مفروش که مشتی خاکی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۹۱سخت زیبا می‌روی یک‌بارگی
  2. غزل شمارهٔ ۵۹۲روی بپوش ای قمر خانگی
  3. غزل شمارهٔ ۵۹۳بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
  4. غزل شمارهٔ ۵۹۴تَرَحَّمْ ذِلَّتی یا ذَا المعالی
  5. غزل شمارهٔ ۵۹۵هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
  6. غزل شمارهٔ ۵۹۶مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
  7. غزل شمارهٔ ۵۹۷بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
  8. غزل شمارهٔ ۵۹۸تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.