پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۹۷

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

گر پیرِ مناجات است ور رند خراباتی

هر کس قلمی رفته‌ست، بر وی به سرانجامی

فردا که خلایق را دیوانِ جزا باشد

هر کس عملی دارد، من گوش به انعامی

ای بلبل! اگر نالی، من با تو هم آوازم

تو عشق گلی داری، من عشق گل‌اندامی

سروی به لب جویی، گویند «چه خوش باشد»

آنان که ندیده‌ستند، سروی به لب بامی

روزی تن من بینی، قربان سر کویش

وین عید نمی‌باشد الا به هر ایامی

ای در دل ریش من، مهرت چو روان در تن

آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی

باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی

ورنه که برد هیهات، از ما به تو پیغامی

گرچه شب مشتاقان تاریک بوَد اما

نومید نباید بود از روشنی بامی

سعدی! به لب دریا، دُردانه کجا یابی؟

در کام نهنگان رو، گر می‌طلبی کامی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۹۹چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
  2. غزل شمارهٔ ۶۰۰صاحب نظر نباشد در بند نیک‌نامی
  3. غزل شمارهٔ ۶۰۱ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
  4. غزل شمارهٔ ۶۰۲آسوده‌خاطرم که تو در خاطر منی
  5. غزل شمارهٔ ۶۰۳اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنی
  6. غزل شمارهٔ ۶۰۴زنده بی دوست خفته در وطنی
  7. غزل شمارهٔ ۶۰۵سروقدی میان انجمنی
  8. غزل شمارهٔ ۶۰۶کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.