پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۹۸

تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی

خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی

بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم

از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی

فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت

که چه شیرین‌حرکاتی و چه مطبوع‌کلامی

مگر از هیئت شیرین تو می‌رفت حدیثی

نیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به غلامی

کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند

بار دیگر نکند سجده بت‌های رخامی

بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت

فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی

بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو

می‌نمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی

کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک

تو چنین سرکش و بیچاره‌کش از خیل کدامی

آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی

فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش

مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی

طاقتم نیست ز هر بی‌خبری سنگ ملامت

که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰۰صاحب نظر نباشد در بند نیک‌نامی
  2. غزل شمارهٔ ۶۰۱ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
  3. غزل شمارهٔ ۶۰۲آسوده‌خاطرم که تو در خاطر منی
  4. غزل شمارهٔ ۶۰۳اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنی
  5. غزل شمارهٔ ۶۰۴زنده بی دوست خفته در وطنی
  6. غزل شمارهٔ ۶۰۵سروقدی میان انجمنی
  7. غزل شمارهٔ ۶۰۶کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
  8. غزل شمارهٔ ۶۰۷من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.