پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۰۷

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰۹بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
  2. غزل شمارهٔ ۶۱۰بنده‌ام گر به لطف می‌خوانی
  3. غزل شمارهٔ ۶۱۱بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
  4. غزل شمارهٔ ۶۱۲جمعی که تو در میان ایشانی
  5. غزل شمارهٔ ۶۱۳ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
  6. غزل شمارهٔ ۶۱۴کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی
  7. غزل شمارهٔ ۶۱۵ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
  8. غزل شمارهٔ ۶۱۶نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.