پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۱۲

جمعی که تو در میان ایشانی

زآن جمع به در بود پریشانی

ای ذات شریف و شخص روحانی

آرام دلی و مرهم جانی

خرم تن آن که با تو پیوندد

وآن حلقه که در میان ایشانی

من نیز به خدمتت کمر بندم

باشد که غلام خویشتن خوانی

بر خوان تو این شکر که می‌بینم

بی فایده‌ای مگس که می‌رانی

هر جا که تو بگذری بدین خوبی

کس شک نکند که سرو بستانی

هرک این سر دست و ساعدت بیند

گر دل ندهد به پنجه بستانی

من جسم چنین ندیده‌ام هرگز

چندان که قیاس می‌کنم جانی

بر دیدهٔ من برو که مخدومی

پروانه به خون بده که سلطانی

من سر ز خط تو بر نمی‌گیرم

ور چون قلمم به سر بگردانی

این گرد که بر رخ است می‌بینی

وآن درد که در دل است می‌دانی

دودی که بیاید از دل سعدی

پیداست که آتشی‌ست پنهانی

می‌گوید و جان به رقص می‌آید

خوش می‌رود این سماع روحانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۱۴کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی
  2. غزل شمارهٔ ۶۱۵ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
  3. غزل شمارهٔ ۶۱۶نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
  4. غزل شمارهٔ ۶۱۷نه طریقِ دوستان است و نه شرطِ مهربانی
  5. غزل شمارهٔ ۶۱۸همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
  6. غزل شمارهٔ ۶۱۹چرا به سرکشی از من عنان بگردانی
  7. غزل شمارهٔ ۶۲۰فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی
  8. غزل شمارهٔ ۶۲۱سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار می‌کنی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.