پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۹۹

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی

کَش یار هم آواز بگیرند به دامی

دیشب همه شب دست در آغوش سلامت

وامروز همه روز، تمنای سلامی

آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل

خوش بود، دریغا که نکردند دوامی

از من مطلب صبرِ جدایی که ندارم

سنگی‌ست فراق و دل محنت‌زده جامی

در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد

خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی

بی‌دوست حرام است جهان دیدن مشتاق

قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی

چندان بنشینم که برآید نفس صبح

کآن وقت به دل می‌رسد از دوست پیامی

آن جا که تویی رفتن ما سود ندارد

الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی

زآن عین که دیدی اثری بیش نمانده‌ست

جانی به دهان آمده در حسرت کامی

سعدی سخن یار نگوید بر اغیار

هرگز نبرد سوخته‌ای قصه به خامی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰۱ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
  2. غزل شمارهٔ ۶۰۲آسوده‌خاطرم که تو در خاطر منی
  3. غزل شمارهٔ ۶۰۳اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنی
  4. غزل شمارهٔ ۶۰۴زنده بی دوست خفته در وطنی
  5. غزل شمارهٔ ۶۰۵سروقدی میان انجمنی
  6. غزل شمارهٔ ۶۰۶کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
  7. غزل شمارهٔ ۶۰۷من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
  8. غزل شمارهٔ ۶۰۸ای سرو حدیقه معانی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.