پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱۹

سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من برآمد

بِزِه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابی

نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب‌مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آن‌ست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲۱سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
  2. غزل شمارهٔ ۵۲۲تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
  3. غزل شمارهٔ ۵۲۳همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
  4. غزل شمارهٔ ۵۲۴یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
  5. غزل شمارهٔ ۵۲۵اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
  6. غزل شمارهٔ ۵۲۶تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی
  7. غزل شمارهٔ ۵۲۷ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
  8. غزل شمارهٔ ۵۲۸یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.