پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۲۲

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

بنای مهر نمودی که پایدار نمانَد

مرا به بند ببستی خود از کمند بجَستی

دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودّت

به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

چراغْ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن

کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی

گرَم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی

شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رَستی

بیا که ما سرِ هستی و کبریا و رُعونت

به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی

گرَت به گوشهٔ چشمی نظر بُود به اسیران

دوای درد من اول که بی‌گناه بخستی

هر آن کَست که ببیند روا بود که بگوید

که من بهشت بدیدم به راستی و درستی

گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من

تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی

عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد

که عشق موجب شوق است و خَمر علت مستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲۴یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
  2. غزل شمارهٔ ۵۲۵اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
  3. غزل شمارهٔ ۵۲۶تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی
  4. غزل شمارهٔ ۵۲۷ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
  5. غزل شمارهٔ ۵۲۸یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی
  6. غزل شمارهٔ ۵۲۹سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی
  7. غزل شمارهٔ ۵۳۰ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
  8. غزل شمارهٔ ۵۳۱ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.