پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۲۴

یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی

تا از سرِ صوفی برود علت هستی

عاقل، متفکر بود و مصلحت‌اندیش

در مذهب عشق آی و از این جمله برستی

ای فتنهٔ نوخاسته از عالم قدرت

غایب مشو از دیده که در دل بنشستی

آرام دلم بستدی و دست شکیبم

برتافتی و پنجهٔ صبرم بشکستی

احوال دو چشم من بر هم ننهاده

با تو نتوان گفت به خوابِ شبِ مستی

سودازده‌ای کز همه عالم به تو پیوست

دل نیک بدادت که دل از وی بگسستی

در روی تو گفتم سخنی چند بگویم

رو باز گشادی و درِ نطق ببستی

گر باده از این خُم بود و مطرب از این کوی

ما توبه بخواهیم شکستن به درستی

سعدی غرض از حقهٔ تن آیت حق است

صد تعبیه در توست و یکی باز نجستی

نقاش وجود این همه صورت که بپرداخت

تا نقش ببینی و مصور بپرستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲۶تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی
  2. غزل شمارهٔ ۵۲۷ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
  3. غزل شمارهٔ ۵۲۸یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی
  4. غزل شمارهٔ ۵۲۹سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی
  5. غزل شمارهٔ ۵۳۰ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
  6. غزل شمارهٔ ۵۳۱ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
  7. غزل شمارهٔ ۵۳۲چون خراباتی نباشد زاهدی‌؟
  8. غزل شمارهٔ ۵۳۳ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.