پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۲۵

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی

زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی

چو سرو بوستانستی وجود مجلس‌آرایت

اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی

نگارین‌روی و شیرین‌خوی و عنبربوی و سیمین‌تن

چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی

تو گویی در همه عمرم میسر گردد این دولت

که کام از عمر برگیرم و گر خود یک زمانستی

جز این عیبت نمی‌دانم که بدعهدی و سنگین‌دل

دلارامی بدین خوبی دریغ ار مهربانستی

شکر در کام من تلخ است بی‌دیدار شیرینش

و گر حلوا بدان ماند که زهرش در میانستی

دمی در صحبت یاری ملک‌خوی پری‌پیکر

گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی

نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او

که تا تن در لحد باشد و گر خود استخوانستی

چنین گویند سعدی را که دردی هست پنهانی

خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهانستی

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی

به خلوتخانه‌ای ماند که در در بوستانستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲۷ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
  2. غزل شمارهٔ ۵۲۸یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی
  3. غزل شمارهٔ ۵۲۹سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی
  4. غزل شمارهٔ ۵۳۰ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
  5. غزل شمارهٔ ۵۳۱ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
  6. غزل شمارهٔ ۵۳۲چون خراباتی نباشد زاهدی‌؟
  7. غزل شمارهٔ ۵۳۳ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی
  8. غزل شمارهٔ ۵۳۴دیدی که وفا به جا نیاوردی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.