پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۶۴

دست با سرو روان چون نرسد در گردن

چاره‌ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن

آدمی را که طلب هست و توانایی نیست

صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن

بند بر پای توقف چه کند گر نکند

شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن

روی در خاک در دوست بباید مالید

چون میسر نشود روی به روی آوردن

نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست

که به صد جان دل جانان نتوان آزردن

سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند

جور شیرین‌دهنان تلخ نباشد بردن

هیچ شک می‌نکنم کآهوی مشکین تتار

شرم دارد ز تو مشکین‌خط آهو‌گردن

روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز

پیش بالای تو باری چو بباید مردن

سعدیا دیده نگه داشتن از صورت خوب

نه چنان است که دل دادن و جان پروردن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۶۶تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
  2. غزل شمارهٔ ۴۶۷آخَر نگهی به سوی ما کن
  3. غزل شمارهٔ ۴۶۸چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
  4. غزل شمارهٔ ۴۶۹گواهی امین است بر درد من
  5. غزل شمارهٔ ۴۷۰ای روی تو راحت دل من
  6. غزل شمارهٔ ۴۷۱وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
  7. غزل شمارهٔ ۴۷۲ای به دیدار تو روشن چشم عالم‌بین من
  8. غزل شمارهٔ ۴۷۳دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.