پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۶۳

چه خوش بود دو دلارام دست در گردن

به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن

به روزگار عزیزان که روزگار عزیز

دریغ باشد بی‌دوستان به سر بردن

اگر هزار جفا سروقامتی بکند

چو خود بیاید عذرش بباید آوردن

چه شکر گویمت ای باد مشک‌بوی وصال

که بوستان امیدم بخواست پژمردن

فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود

نظر به شخص تو امروز روح پروردن

کسی که قیمت ایام وصل نشناسد

ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن

اگر سری برود بی‌گناه در پایی

به خرده‌ای ز بزرگان نشاید آزردن

به تازیانه گرفتم که بی‌دلی بزنی

کجا تواند رفتن کمند در گردن

کمال شوق ندارند عاشقان صبور

که احتمال ندارد بر آتش افسردن

گر آدمی صفتی سعدیا به عشق بمیر

که مذهب حیوان است همچنین مردن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۶۵میان باغ حرام است بی تو گردیدن
  2. غزل شمارهٔ ۴۶۶تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
  3. غزل شمارهٔ ۴۶۷آخَر نگهی به سوی ما کن
  4. غزل شمارهٔ ۴۶۸چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
  5. غزل شمارهٔ ۴۶۹گواهی امین است بر درد من
  6. غزل شمارهٔ ۴۷۰ای روی تو راحت دل من
  7. غزل شمارهٔ ۴۷۱وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
  8. غزل شمارهٔ ۴۷۲ای به دیدار تو روشن چشم عالم‌بین من
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.